25


ادامه نوشته

24

به یاد دارم روزی که پسر همسایه مان تصادف کرد و مُرد!

9 ساله بودم..

دستت را محکم فرود آوردی روی سر ِ من و با عصبانیت گفتی:

"کاش تو به جاش می مُردی..اون که پسر بود مُرد! "

و دقیقا همان روز بود که تصمیم گرفتم دلیل زنده بودنم را به تو ثابت کنم.

23

پیامک می دهی:

"میسو،اینارو معنی کن ببینم چیه"

با دقت که می خوانم می بینم جواب آزمایش بارداریست!

می گویم:

"حامله نیست"

می گویی:

"باشه"

چند روز بعد که برای پرداخت نصف پول برق می آیی با چشمان سبزت که در آن تاریکی برایم خاطره ها را روشن می کند،زل می زنی به چشم های خسته از درس خواندنم و می پرسی: " میشه اونارو کلمه به کلمه معنی کنی؟"

و من می خندم ..نه به تو! به خودم... که ذره ای حس یک "فرزند به پدر" را ندارم...

گفتی: "فعلا پول ندارم ، نصفش رو آوردم" و من بدون هیچ حرفی پنجره ی خسته ی آشپزخانه را بستم و به کتابم پناه بردم ، و تا صبح در ذهنم جنگیدم..با تو .. با او... 

دوست داشتم بگویم: نه توانستی باردارش کنی و نه پول برق را کامل بدهی... چرا نمی میری؟

22

عاشق دختر مستاجرمان شده بودی...راستی چندمین عشقت بود؟؟

دختر ۲۲ ساله ی بدکاره

پیامکش را هرگز یادم نمی رود.."دلم برات تنگ شده"

توئه ساده هم باور کردی!

هنوز به یاد آن روز که می افتم،روزی که مجبورم کردی با ناهیدم اتاقم را خالی کنم،آن هم برای نو عروست..تنم درد می گیرد..

نمی دانی بعد از جدا شدن ناهید از تو،خانواده ی دخترک مورد علاقه ی تو چقدر به من خندیدند..

21

دهان مردم را نمی شود بست

حالا لقب هم ج ن س باز هم به تو می دهند

دلشان ماجرای جدید می خواهد

پدر، باز هم ساز بزن

من و مامان می رقصیم!
با اینکه 1سال از جدا شدنمان می گذرد..


20

تولد زورکی ِ من...!

پیامک بازی پدرانه (!)ی تو..

+ میسو * تولدت مبارک 21 سال پیش منو خاله ت تو یه همچین شبی توی بیمارستان بودیم تا تو به دنیا اومدی.شماره حسابتو بده برات پول بریزم.

- یعنی دیگه ناراحت نباشم که دوسم نداری؟

+چرا همیشه فکر می کنی که دوستت ندارم؟

- آخه همیشه گفتی تو دختری..منم غصه می خوردم.می خواستم بمیرم.

بعد از به عالمه...

+ نمی دونم چی باعث شده که همچین فکری کنی.

- (سکوت کردم)

مکالمه ی بالا از طرف یه پدر مهربان و وظیفه شناس و خانواده دوست است.می بینید چه دست دلبازی می کند؟پدر یعنی همین!اینکه بعد از خیلی سال،پنجره ی آشپزخانه را بزند و به مادر 30 تومان! بدهد و بگوید "اینو بده به میسو" و بعد معشوقه اش را سوار بر موتور به 13 بدر ببرد! خیلی مسئولیت پذیز است نه؟ این که چیزی نیست ... برای پسر معشوقه اش، بادکنک هم خریده بود..!


نمی شد تبریک نگویی لعنتی؟ تو که 21 سال پیش وقتی گفتند من دخترم... زندگی مادرم را سیاه کردی...

تو که خیلی وقت است دست در جیبت نمی کنی... رهایم کن.. بی خیال ِ مناسبت ها... 

تو که پارسال روز تولدم اتاقم را با چند تا سنگ سیاه به رویم بستی و با "او" خوش گذراندی... 



+ میسو به زبان شمالی یعنی نور چشم من  که پدر همیشه مرا به این نام می خواند...خیلی دوستم دارد اینطور نیست؟

++ خیلی دوست دارم از پارسال بنویسم... می نویسم

19

سلام 

اینبار روی سخنم یا شماست.شمایی که این این وبلاگ جذبتان کرده و با یک کلیک مرا دو سه باری می خوانید و می روید...

وبلاگ دیگری داشتم  که هر دفعه قسمتی از زندگی ام را می نوشتم و بقیه مثل شما می آمدند و می رفتند.ترجیح می دهم اسمی از آن وبلاگ برده نشود.خیلی ها همدردی می کردند و عده ای تهمت و ناسزا و ...

تا اینکه روزی توهینی را شنیدم که طاقتم تمام شد و با خود گفتم دل همه سنگی شده برای چه بنویسم؟حرف هایم را در دلم نگه می دارم..

اما نشد باور کنید ..نشد! تصمیم گرفتم این وبلاگ را به این شکل ثبت کنم.بدون کامنت.من که با همدردی مشکلم حل نمی شود حداقل با ناسزا های بعضی ها از همه دلگیر نشوم.

از طریق آمارگیر وبلاگ می فهمم بعضی ها مرا لینک کرده اند.حتی کسی وبلاگی درست کرد و اسمش را گذاشت"مادر نامردم"!!!که درکش برای من غیر ممکن بود و هست. و همین طور فهمیدم معصومه خانم برایم دعا کرد...با خواندن آن دعا ها آرامش خاصی به من دست داد ... انگار آشنایی را پیدا کرده باشم...وقتی جوابشان را به نظرهایی در این مورد می خواندم ارام می شدم.بله کسی هست که مرا می فهممد.می تواند به جای من حرف بزند...

آن هایی که می گویند نباید یک طرفه به قاضی رفت...حرفتان درصورتی درست بود که من "فرزند" نبودم اگر "همسر" همچین شخصی بودم و این چنین می نوشتم بله حق با شماست.اما من فرزند هر دو هستم.زمانی هر دو را به یک اندازه دوست داشتم...

گرچه مهم هم نیست...هنر نوشتن ندارم فقط گاهی افکار آشفته ام را تایپ می کنم...

چون روی سخنم با شماست،کامنت این پست تا چند روز باز می ماند تا بی احترامی صورت نگیرد..


18

در مراسم عروسی بودیم

قبل از اینکه ناهید از تو جدا شود

طبق معمول تشنه ام شد و به طرف آشپزخانه رفتم

نزدیک در که شدم ناخودآگاه شنیدم  که اسم مرا بر لب دارند

+ این همونیه که باباش یه زن دیگه گرفته؟

- هیسس اومد تو!

کاش می توانستم فریاد بزنم و بگویم نـــــــــــــه!! به جز آن زن با هزار نفر دیگر هم بود..!می فهمید؟ پدر ِ من ، خانواده اش را به پیچ و تاب تن ِ غریبه ها می فروشد.کجای کارید؟

17

 

+ :)

16

همین چند روز پیش بود که از دهان یکی در رفت و قضیه را تلخ تر کرد

تو از همان لحظه ای که به دنیا آمدم،مرا نخواستی

خب من هم تا لحظه ی مرگ نمی خواهمت..!

 

+ عید بدون تو ، با وجود اینکه هیچ مهمانی به خانه مان نیامد..بهترین عید ممکن بود.چون دیگر لحظه ی تحویل سال کسی نبود که با اخم،پشت به ما بنشیند و عزای به ظاهر  "پسر دار شدن" و به واقع " معشوقه دار شدن" را بگیرد...