19
اینبار روی سخنم یا شماست.شمایی که این این وبلاگ جذبتان کرده و با یک کلیک مرا دو سه باری می خوانید و می روید...
وبلاگ دیگری داشتم که هر دفعه قسمتی از زندگی ام را می نوشتم و بقیه مثل شما می آمدند و می رفتند.ترجیح می دهم اسمی از آن وبلاگ برده نشود.خیلی ها همدردی می کردند و عده ای تهمت و ناسزا و ...
تا اینکه روزی توهینی را شنیدم که طاقتم تمام شد و با خود گفتم دل همه سنگی شده برای چه بنویسم؟حرف هایم را در دلم نگه می دارم..
اما نشد باور کنید ..نشد! تصمیم گرفتم این وبلاگ را به این شکل ثبت کنم.بدون کامنت.من که با همدردی مشکلم حل نمی شود حداقل با ناسزا های بعضی ها از همه دلگیر نشوم.
از طریق آمارگیر وبلاگ می فهمم بعضی ها مرا لینک کرده اند.حتی کسی وبلاگی درست کرد و اسمش را گذاشت"مادر نامردم"!!!که درکش برای من غیر ممکن بود و هست. و همین طور فهمیدم معصومه خانم برایم دعا کرد...با خواندن آن دعا ها آرامش خاصی به من دست داد ... انگار آشنایی را پیدا کرده باشم...وقتی جوابشان را به نظرهایی در این مورد می خواندم ارام می شدم.بله کسی هست که مرا می فهممد.می تواند به جای من حرف بزند...
آن هایی که می گویند نباید یک طرفه به قاضی رفت...حرفتان درصورتی درست بود که من "فرزند" نبودم اگر "همسر" همچین شخصی بودم و این چنین می نوشتم بله حق با شماست.اما من فرزند هر دو هستم.زمانی هر دو را به یک اندازه دوست داشتم...
گرچه مهم هم نیست...هنر نوشتن ندارم فقط گاهی افکار آشفته ام را تایپ می کنم...
چون روی سخنم با شماست،کامنت این پست تا چند روز باز می ماند تا بی احترامی صورت نگیرد..
از تو می نوشتم.از تو ، پدر نامرد.