54
اما یک موضوع به خوبی روشن است.تو نگرانی.مثل من.حالا که خانه به فروش رفته و کمتر از یک ماه دیگر، برای همیشه از هم جدا می شویم،تو دائم در دلت می پرسی"یعنی دیگر راه برگشتی ندارم؟" و من دائم در دلم جواب می دهم" هرگز"..
بگذار صادقانه بگویم، آن شبی که با یک پیامک تمام احساساتم را به تو گفتم،وقتی نوشتم برایم سخت است که دور از تو زندگی کنم و هنوز باور نمی کنم که دیگر قرار نیست صدای پاهایت را بشنوم، تا صبح گریه کردم و منتظر جوابی از تو بودم.تو هیچ جوابی به من ندادی اما از روز بعد نگاهت تغییر کرد.تو حالا راحت تر نگاهم می کنی.
وقتی مامان فهمید من این حرف ها را به تو زدم کمی دلخور شد.او گفت می فهمد که من می توانم در عین تنفر از تو، عاشقت هم باشم، اما نباید این را به تو بگویم.
من به مامان گفتم که اگر نمی گفتم خفه می شدم.به مامان گفتم که همه ی خاطرات یادم هست.لیلا ها و فرشته ها،زهرا ها و فاطمه ها.به مامان گفتم که یادم هست امسال در جواب تبریک روز پدرم بعد از بیست و چهار ساعت گفتی" دارم برات یه داداشی کوچولو میارم" و من نتوانستم آن روز صبحانه بخورم چون حالت تهوع داشتم.من آن روز می خواستم روی تو بالا بیاورم.روی افکارت،روی رخت خوابت...
تو شاید فراموش کنی که من بیست و دو ساله ام اما من یادم نمی رود دو سال پیش به خاطر یک دختر بیست و دو ساله، اتاقم را از من گرفتی.یادم نمی رود آن شب به خاطر ترس از تبری که در دست تو بود اتاقم را خالی کردم و بعد در لیوان همیشگی ات جیش کردم و ریختم روی لوازم خانم مستاجر بی پدر مادر و لیوان را گذاشتم همانجایی که همیشه می گذاشتی و چند روز بعد که برگشتم خوشحال بودم که جای لیوان تغییر کرده و تو حتما از آن استفاده کرده ای.
من هر سال ، نهم فروردین صبح(http://my-dad.blogfa.com/post-28.aspx)، با صدای چکشی که به دیواره های کنار پنجره ی اتاقم کوبیده می شد وتوئه خشمگینی که به من و مامان فحش می داد و بوی تو را می داد بیدار می شوم و نگران پرده های زرد رنگ تازه ی اتاقم هستم که دستان توئه نامرد خاکی اش نکند.
من هنوز به حیاط که می روم بوی تن لیلا را حس می کنم.هنوز از پنجره که به حیاط نگاه می کنم،لبانت را روی لبان لیلا می بینم.هنوز از کنار آن ایستگاه اتوبوس که رد می شوم،می بینم سر لیلا روی شانه ی تو است.من هر روز این ها را می بینم.
از تو می نوشتم.از تو ، پدر نامرد.